
|
خستم خدا...به خودت قسم که خستم... گذشته عذابم میده... کاش میشد فراموشی می گرفتم...آه...چقدر خوبه...بدون هیچ گذشته ای از نو شروع کردن...بدون هیچ غم و عذابی... وقتی تنهام فکر خیلی چیزا به سرم میزنه... از دروغ متنفرم...کاش دروغ نگفته باشه...نه اگه دروغ گفته باشه بهتره...چون آروم میشم... خستم...به خودت قسم که خستم... به دادم برس...این قضیه رو برام تموم کن... اگه راسته...بهم دروغ بگو...می خوام چیزی بشنوم که آرومم می کنه... اینجا دروغ رو دوست دارم...اگه آرومم کنه... اگه آرومم کنه... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ از این چیزا خوشم میاد: شب شد و به تنهایی دستای سردم گریه کردم به سکوت کنج خونه غم خوردم و گریه کردم صدای خرد شدن قلبم بیدارم کرد و اشفته شدم به شکست هاو زخم قلبم درد کشیدم و گریه کردم اسمون بغض کرده و مهتاب غمگین رفته بود به تنهایی اسمان و دلم فکر کردم و گریه کردم نگاهم به گیتارم افتاد و حس نواختن نوازشم کرد نگاهی به احساس له شده ام انداختم و گریه کردم یادم افتاد در این دنیا مسافری بودم تنها و بی ازار به توشه خالی سفرم نگاهی کردم و گریه کردم منبع:نداریم! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ نشستم در فراقت گريه کردم تمام شب به يادت گريه کردم منبع:نداریم! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ یه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن.. بهت می گم برام قصه می گی؟ تو گوشم؟ تو هنوز داری قصه می گی..چه قشنگه..نه؟ گریه نکن دیگه خب؟ دلم می شکنه.. منبع:نداریم ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پ.ن۱:فکر کنم داداشم باید ازدواج کنه... پ.ن۲:ازش می ترسم... پ.ن۳:گریه می کنیم! پ.ن۴:سردرد می گیریم!
در خانه ای سرد، بالای خیابان سالیوان، منبع:دریای بی کران پ.ن:خیلی حال کردم!خیلی! پ.ن:عکس ها مناسب شعر نیست اما دوست داشتم بذارمشون!
۱)دختر خوبیه رفتارهای خوبی داره. ۲)جز خنده در او چیزی نمی بینم. ۳)جوک های قشنگی میگه. ۴)دختری آرام و با جنبه است. ۵)با ادب و مهربان است که باعث شده من هم به خاطر او مشکلاتم را فراموش کنم و با او بخندم. ۶)دختر آرام و ریلکسی است. ۷)خوش خنده و بیخیال. ۸)دختری است شیطان و کمی لوس و مهربان. ۹)دختر خوبی است به نظر می آید مغرور است. ۱۰)همیشه خنده روی لب هایش است. ۱۱)دختر خوبی است. ۱۲)باید روحیه ی مثبت خود را بیشتر تقویت کند اما کلا مهربان و خوب است. ۱۳)عاشق موهایش است با دوستانش بسیار خوب است اما با من نیست. ۱۴)بچه ای با ادب که همش در حال صحبت کردن است. ۱۵)ظاهری آرام اما باطنی...وای....... ۱۶)تقریبا مهربان ولی پرحرف و عاشق مجله. ۱۷)پر حرفه و با جنبه. ۱۸)مثل صدف خنده رو. پ.ن:به نظرتون این نظرا به من ربطی داره؟ شاید الان نه اما ۵ سال پیش آره... اینا برداشتی بود که هم کلاسی هام از من داشتن! سوم راهنمایی بهترین دوران زندگیم بود...
ساعت ۱ شب: خوابی کپک؟ نه چپچ! مخم ***ده خوابم نمی بره! مخت واسه چی ***ده؟ من دچار افسردگی هاد شدم! به عبارتی از این وضعیت ت**می،*** می گیره! کدوم وضعیت ت**می؟ حال کن باو! برو بابا *** من حاضرم تمام عمرمو بدم فقط ۵ مین تهران باشم! من اینجا معتاد نشم شانس آوردم!تازه امروزم تو سلف دعوا شد در حد مرگ! من که اینجام معتاد شدم:)) دعوا سر چی؟ کی با کی؟ معتاد به چی ***؟ باو غذا سوخته بود تو غذای یکی از پسرا هم مو بود آشپزه خودشو *** کرد غذارو عوض نکرد! فحشم داد! پسرا هم سلف رو آورن پایین همه بشقاب ها و سینی های رو شکستن! چنگال و ماست و دوغ در هوا پرواز می کرد!:D معتاد به اعتیاد دیگه:D! ایول چه با حال! تو هم میپریدی وسط دعوا! حال میده ها! خاک بر سرت تو کی می خوای آدم شی؟ الان می تونی آفتابه بکشی دیااا؟ آفتابه برا چی بکشم؟ چیزای خوف خوف می کشم برم فضااااا! خدا عقلت بده مادر! بسه دیگه خیلی خندیدم بهت! برو بکپ بای! پ.ن:انگار خدا برای من حس دلتنگی نذاشته! عجیبه! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ساعت ۱ و خورده ای: به ماهی های بی حال توی آکواریوم بابا نگاه می کنم و به این فکر می کنم که چقدر بدبختن! و همچنان رادیو پیام موسیقی پخش می کنه! به اس ام اس های بابا فکر می کنم! همونایی پر قربون صدقه ست! راسته که می گن دوری و دوستی بهتره ها نه؟ و به خیلی چیزای دیگه هم فکر می کنم... می رم تو تراس می شینم! حس اینکه بذارید یه چیزی خرابتون کنه خیلی جالبه! بعد می شه یه عادت! بعد هم یه نیاز...! ...... پ.ن:گاهی اوقات می خوام هیچی نباشه! فقط من باشم و آرامش! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ساعت ۲ شب: بیداری؟ ... ساعت ۷ صبح: حالا تو خوابی؟ نه. خوبی؟ آره... ..... ..... ..... دارم می رم کجا؟ از ایران می رم... می رم جایی که کسی فارسی بلد نباشه! از من ناراحتی؟ یه کم دلخورم! ...... ..... .......... .... .. ......... ................... . . ... پ.ن۱:من خیلی خرم! پ.ن۲:اصل گذشته هیچوقت پاک نمیشه! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ساعت ۹:۳۰: صدای زنگ تلفن رو تو خواب و بیداری می شنوم! ــ نه این فعلا باید بشینه درسشو بخونه! مکث... ــ نه نمی خواد... ... لعنتی! گفتم به گوشیم زنگ بزن! گوشی رو از مامان گرفتم! الو سارا... من بهت زنگ می زنم! .... می خوای بری کار کنی؟ آره مگه چیه؟ من که گفتم بیا پیش خودم! نمی خوام! خودسر شدی! بابات می دونه؟ بهش میگم...فقط ۲ ماهه...قبول می کنه! اول باید بهش بگی... بهش می گم بعدم می رم! چند دقیقه بعد: ــ آها بعد اجاره اش چقدر میشه؟ مکث... ــ خیلی ممنون لطف کردید! خدانگهدار! .... به کی زنگ زدین؟ به یه املاکی! برا چی؟ برای یه مغازه! که چی؟ مگه نمی خوای کار کنی؟ چرا...........................! پ.ن:تصمیم های ناگهانی همیشه کار سازه! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پ.ن۱:داداشم باهام حرف زد! چقدر جالب بود! خوشم اومد ازش! پ.ن۲:نظرت راجع به تناسخ چیه؟ من که خیلی باهاش حال می کنم! پ.ن۳:بارون میاد...
بهنود شجاعی نوجوان تازه به سن قانونی رسیده، در بامداد روز جهانی مبارزه با اعدام، اعدام شد. بهنود یکی از هزاران نوجوانی بود که مدام در راه بازگشت از مدرسه یا در بازی فوتبال و یا صرفا برای زورآزمایی با هم گلاویزند. صحنهای که هر شهروندی به کرات دیده. اما چه میشود کرد که کار، یک دفعه میشود. بهنود پسر دیگر را میکشد. سالها در حبس به سر میبرد تا مرز سن قانونی را رد کند و زمان برای اجرای حکم غیر انسانیِ اعدام، مناسب شود. برای بسیاری از نوجوانان رد کردن سن ۱۸ سال هزاران امید و آرزو همراه دارد. تصدیق رانندگی، ریش تراش، دوست دختر، موبایل و بازیچههای تازه از دنیای آدم بزرگها. چه دردناک است که برای بهنود و دهها نوجوان دیگر در ایران، آن سوی این مرز حقیقتی جز چوبه دار نیست. حکومت ایران کماکان به مجازات اعدام پافشاری میکند و این بلا را به بدترین و تلخترین شکل ممکنهاش هم به سر خانوادهها میآورد. تصویر اعدام در کشور ما بسیار مهوّع است. اولیای دم باید چارپایه را از زیر پای محکوم بکشند. از لحظه کشتن بهنود دایم به صحنه ورود پدر و مادر احسان، مقتول پرونده، به زندان فکر میکنم. جلوی زندان اوین با بیش از ۲۰۰ نفر از فعالان حقوق بشر و مادران داغدیده حوادث اخیر روبهرو میشوند. همه التماسشان میکنند. یکی گریه میکند یکی تمنا و دیگری از بهشت موعود و پاداش بخشش سخن میگوید. آن دو وارد زندان میشوند. خواهر و برادر بهنود عجز و لابه میکنند. وای که از تصور آثار ترس ناشی از نزدیکی مرگِ این چنین ناحق در صورت بهنود قلب من ریش میشود. چطور اولیای دم اینها را دیدند و نشکستند؟ گفتند باید طناب را به گردنش بیاندازند تا آنها صحنه را ببینند. امید را تا لحظه آخر در دل پر هراس بهنود زنده نگه داشتند و شاید درست زمانی که او، چشم بسته و حلقه به گردن منتظر شنیدن ندای عفو بود، به چارپایه هجوم بردند و با کشیدن آن از زیر پای بهنود، جان را از بدن او بیرون کشیدند. قاتل پسرشان را به خیال خود قصاص کردند. پسری که سالهاست از دنیا رفته است. بپرسیم از خود این سوال را و هر روز بپرسیم که پدر و مادر احسان اکنون چه عایدشان شد؟ جواب »دلِ خنک» است. جوابی خودخواهانه و بیرحمانه. بله! داغدارند و غم از دست دادن اولاد در نزاعی خیابانی بار کمی نیست، ولی اتفاقا همین بار، مسوولیتی سنگین را میآورد تا در چشمان بهنود کوچک احسانی را ببینند که اگر جان به در برده بود، هم سن و سالهای بهنود میبود. بخشش در چنین شرایطی است که معنا مییابد. فعل گذشت در این بزنگاه شیرین است. از جان جوانی که هنوز زندگی را نمیشناخت گذشتند. کشیدند چارپایه سرنوشت را. قصاوت قلب یا داغ اولاد. هر نامی که برای انگیزه این حرکت بگذاریم، لکه ننگی که این چارپایه در روز جهانی مبارزه با اعدام بر دامن ایران انداخت، حالا حالاها پاک شدنی نیست. در شرایطی که چشم جهانیان به ایران دوخته شده، آن مادر و پدر داغدار باید میدانستند تصمیمشان چه تاثیرات و ابعادی خواهد داشت. تصویر ایران میتوانست تصویر پدر و مادر فرزند از دست دادهای باشد که به پای چوبه دار میروند و پسرک لرزان و طناب به گردنی را از روی چارپایه پایین میآورند. چه نقشی میتوانست ایفا کند این چارپایه و چه کرد. در ایران اولیای دم از زیر پای محکوم چارپایه میکشند. این حقیقتِ قانونی تلخی است که میتوانست رخ ندهد و این زخم عمیق را بر صورت ما نیاندازد. از رابطه پدر و مادر و فرزند که بگذریم، در روز جهانی مبارزه با اعدام، دو شهروند ایرانی وظیفه خود را نشناختند. به هر دلیل و برهانی. پدر و مادر احسان. اولیای دم. اگر با آگاهی از تمامی این ابعاد چارپایه را کشیدید که دیگر جفا را در حق بهنود و ایران و ایرانی تمام کردید. اگر هم تنها دنبال قصاص و آسودگی خاطر خود بودید که «او مادر نداشت. در حقش مادری میکردید.» پ.ن:خدا ما رو ببخشه که خودمون رو جای اون فرض می کنیم!
اممم... نمی دونم دیدی ۲ قرون کف جیبت نمی پره اونوقت کسی که ازش طلب داری راست وا میسته جلوت و ولخرجی می کنه و تو هم تو بدبختی می لولی! جالبه! یادمه هر وقت که بدهکار بودم شب ها خوابم نمی برد:دی اینا مثاله درد دل من چیز دیگه ایه... درد من از بچگی بزرگ بودنه! نگران خواهر بودنه! از دست بابا حرص خوردنه! دل سوختن واسه مامانه! گریه کردن به خاطر حماقته...! درد من درده... فکر کنم فقط تا ۴،۵ سالگي بچگي كردم!بقيش مثل يه حمال بودم!يه حمال كه هميشه غصه هاي خودشو و حماقت خونوادشو دنبال خودش مي كشوند! خيلي ها مي گن من بيخيالم اما خبر ندارن كه... هيچ وقت از ظاهر آدما قضاوت نكنيد! فقط مي دونم خيلي از خيلي ها باهوشترم!خيلي... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ استرس... بابا منم بچه ام...رحم كنيد! استرس... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خسته شدم... حالم به هم خورده از اين بوي لجن... انقده پا به پا نكن كه دوتايي تا خرخره فرو بريم توي لجن... بپر پايين وگرنه اي هستي كوچيكه مجبور مي شم بهت بگم نه تو نه من! ... هستي كجاس؟ تو باغچه... چي ميچينه؟ آلوچه... آلوچه ي باغ بالا... جرات داري؟بسم الله...
سخته... سخته جدایی... خیلیم سخته... بیشتر از اونی که الان تو ذهنت داره می گذره...خیلی بیشتر... جدایی همیشه برام سخت بوده...همیشه... دردناک بوده... شاید یه زمانی به خودم بگم که فقط یه احساساتی احمق و ساده لوح بودی! اما الان برام سخته... واقعا سخته... پ.ن: چه زيبا مي آيي گریه... بیا و بشور غبار از چشمانم... غبار خوبي ها را... غبار دلتنگي ها را... خوب خوب نيست دگر... خوب ها هم بد شده اند...
و بالاخره بعد از ماه ها ول گشتن و الافي و خوش گذرووني با كلمه ي مجاز براي آزمون عملي كچم در كچم (بر گرفته از ديالوگ هاي ماداگاسكار ۲) شديم! جاي بسي تعجب هم براي خودمان گذاشت! البت ناگفته نماند كه ۲ هفته ي مانده به كنكور را خر زني كرده و بدين ترتيب بود كه نتيجه ي دلخواهه حاصل گشته و موجبات شادي مارا فراهم كرده،وگر جز اين بود ما هم به جمع مردودين محترم واصل گشته و به انجمن فسردگان دل شكسته پيوست مي خورديمو از همه سمت مطرود مي گشتيم... اما دست روزگار و زحمات ۲ هفته مانده به كنكور نتايج دلخواهه را براي ما رقم زده و همچنان موجبات شاديمان را فراهم كرده،ما را به جمع مجاز شدگان پيوست داده و باني عضويتمان در انجمن سر خوشان مقيم مركز شده،بدين صورت كه همه به سمتمان در حركتند... باشد تا باز هم همتي كنيم و آستيني بالا بزنيم تا در آزمون عملي هم موفقيت همراهيمان كند. پ.ن۱:آخيش راحت شديم از استرس!(چقدرم من استرس داشتم پ.ن۲:خطاب به صاحبان وبلاگ انجمن سرخوشان مقيم مركز(ژيلا،بهار،الهه و یاسی)هيچگونه حق كپي رايتي به شما تعلق نمي گيرد پس درخواست نفرماييد! پ.ن۳:من از اين جمله هاي سجع مانند خيلي خوشم مياد كلي باهاشون مي حالم پ.ن۴:دوستم تهران شريعتي قبول شد پ.ن۵:شما نمي دونيد كارنامه ي عملكرد آزمون ما كي مياد؟
پارت وان: موهاتو بكن تو... مگه از خدا نمي ترسي؟(ببخشيد! اما كدوم خدا؟) آرايش نكن!(ببخشيد! پس چيكار كنم؟) ابروتو بر ندار!(ببخشيد! ولي نگوووو!) اين لباسا چيه پوشيدي؟؟؟خجالت داره...مگه تو از خدا نمي ترسي؟(ببخشيد!مگه اين خداي شمام به لباس من كار داره؟ چرا بترسم؟مگه هيولاست؟!!؟!) كجا داري ميري...؟ لازم نكرده بگير بشين...(ببخشيد! چرا اونوقت؟) يه چي بيار بخوريم بابا! لباسمو اوتو كن بينيم! ظرف هارو بشور! برو كيفمو از تو ماشين بيار! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پارت تو: من اگه نتونسیم بچه هامو مسلمون بار بیارم حداقل تونستم آدم بزرگشون کنم! جدی؟ اره! ولی به نظر من اگه ذات خوب باشه ایمان خودش میاد... (یه کلمه از بوق) ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پارت تری: با اینکه دل خوشی ازش ندارم اما هیچ وقت نخواستم چیزایی که باورشون ندارمو بهش بگم... به نظرم خورد میشه... احساس شکست اونم بعد از اینکه خیالت راحت شده و فکر می کنی همه چیز در حد قابل قبولی پیش رفته. خیلی بده...من اگه جاش باشم دق می کنم... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ لست پارت: برو بابا جمش کن حالا نیست خودت خیلی کارایی رو می کنی که باید بکنی؟ از این دینتون فقط موهاتو بکن تو رو یاد گرفتی؟ یا چهار تا چهار تا زن گرفتنو؟ برو جیگر من نمی خواد خودتو گول بزنی! یه بار یکی گولت زده... لازم نیست دوباره خودتم خودتو گول بزنی... پي نوشت:ببينم تو نمي خواي....؟چرا باو... پي نوشت۲:راستي دو پست قبل تر از اين پست پي نوشت نداره! پي نوشت۳:راستي عكس اين پست هيچ ربطي بهش نداره همين جوري قشنگه فقط پي نوشت۴:راستي اين پي نوشت خودمون از همه ي مدل هاش قشنگتره ها... پی نوشت۵:راستی...چقدر راستی شد...!
گاهي اوقات لازمه بچه باشيم... گاهي اوقات لازمه به ياد بياريم که هنوز بچه ي مامانمون هستيم... گاهي اوقات لازمه تنها باشيم... گاهي اوقات لازمه دلتنگ باشيم... گاهي اوقات لازمه به فکر خودمون باشيم... گاهي اوقات لازمه آزاد باشيم... گاهي اوقات لازمه چشم و رو نداشته باشيم... گاهي اوقات لازمه تعجب کنيم... گاهي اوقات لازمه عصباني شويم... گاهي اوقات لازمه دعوا کنيم... گاهي اوقات لازمه گريه کنيم... با شايدم زار بزنيم...آره اين بهتره...گاهي اوقات لازمه زار بزنيم... گاهي اوقات لازمه بخنديم...قهقهه بزنيم...(!) گاهي اوقات لازمه پشيمان شويم... گاهي اوقات لازمه بنويسيم... گاهي اوقات لازمه بکشيم... گاهي اوقات لازمه مهربان باشيم... گاهي اوقات لازمه عشق بورزيم... گاهي اوقات لازمه آدم باشيم... گاهي اوقات لازمه افسرده شويم... گاهي اوقات لازمه خودزني کنيم... گاهي اوقات لازمه جيغ بزنيم... گاهي اوقات لازمه ديوانه شويم... گاهي اوقات لازمه خدا رو ببينيم... گاهي اوقات لارمه برويم...شايد هم بياييم... گاهي اوقات لازمه مست شويم... گاهي اوقات لازمه نعشه شويم... و من حالا فکر مي کنم که بايد گاهي اوقات بميرم! لازم نوشت:گاهي اوقات لازمه کمي متنوع باشيد و براي پي نوشت معادل بسازيد... لازم نوشت ۲:هيچ فکر نمي کردم که انقدر دوري سخت باشه... لازم نوشت ۳:جاست فرند خيلي دلخون کننده است... لازم نوشت ۴:I have to die!
|
About![]()
من از نهایت شب حرف می زنم
Home
|