تبليغاتX
مثل سردرد بعد از گریه

مثل سردرد بعد از گریه

اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور

این روزهای پاییزی چه زیباست!

ساعت ۱ شب:

خوابی کپک؟

نه چپچ!

مخم ***ده خوابم نمی بره!

مخت واسه چی ***ده؟ من دچار افسردگی هاد شدم! به عبارتی از این وضعیت ت**می،***  می گیره!

کدوم وضعیت ت**می؟ حال کن باو!

برو بابا *** من حاضرم تمام عمرمو بدم فقط ۵ مین تهران باشم! من اینجا معتاد نشم شانس آوردم!تازه امروزم تو سلف دعوا شد در حد مرگ!

من که اینجام معتاد شدم:)) دعوا سر چی؟ کی با کی؟

معتاد به چی ***؟ باو غذا سوخته بود تو غذای یکی از پسرا هم مو بود آشپزه خودشو *** کرد غذارو عوض نکرد! فحشم داد! پسرا هم سلف رو آورن پایین همه بشقاب ها و سینی های رو شکستن! چنگال و ماست و دوغ در هوا پرواز می کرد!:D

معتاد به اعتیاد دیگه:D! ایول چه با حال! تو هم میپریدی وسط دعوا! حال میده ها!

خاک بر سرت تو کی می خوای آدم شی؟ الان می تونی آفتابه بکشی دیااا؟

آفتابه برا چی بکشم؟ چیزای خوف خوف می کشم برم فضااااا!

خدا عقلت بده مادر! بسه دیگه خیلی خندیدم بهت! برو بکپ بای!

پ.ن:انگار خدا برای من حس دلتنگی نذاشته! عجیبه!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ساعت ۱ و خورده ای:

به ماهی های بی حال توی آکواریوم بابا نگاه می کنم و به این فکر می کنم که چقدر بدبختن!

و همچنان رادیو پیام موسیقی پخش می کنه!

به اس ام اس های بابا فکر می کنم! همونایی پر قربون صدقه ست! راسته که می گن دوری و دوستی بهتره ها نه؟

و به خیلی چیزای دیگه هم فکر می کنم...

می رم تو تراس می شینم! حس اینکه بذارید یه چیزی خرابتون کنه خیلی جالبه! بعد می شه یه عادت! بعد هم یه نیاز...!

......

پ.ن:گاهی اوقات می خوام هیچی نباشه! فقط من باشم و آرامش!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ساعت ۲ شب:

بیداری؟

...

ساعت ۷ صبح:

حالا تو خوابی؟

نه. خوبی؟

آره...

.....

.....

.....

دارم می رم

کجا؟

از ایران می رم... می رم جایی که کسی فارسی بلد نباشه!

از من ناراحتی؟

یه کم دلخورم!

......

.....

..........

....

..

.........

...................

.

.

...

پ.ن۱:من خیلی خرم!

پ.ن۲:اصل گذشته هیچوقت پاک نمیشه!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ساعت ۹:۳۰:

صدای زنگ تلفن رو تو خواب و بیداری می شنوم!

ــ نه این فعلا باید بشینه درسشو بخونه!

مکث...

ــ نه نمی خواد...

...

لعنتی! گفتم به گوشیم زنگ بزن!

گوشی رو از مامان گرفتم! الو سارا... من بهت زنگ می زنم!

....

می خوای بری کار کنی؟

آره مگه چیه؟

من که گفتم بیا پیش خودم!

نمی خوام!

خودسر شدی! بابات می دونه؟

بهش میگم...فقط ۲ ماهه...قبول می کنه!

اول باید بهش بگی...

بهش می گم بعدم می رم!

چند دقیقه بعد:

ــ آها بعد اجاره اش چقدر میشه؟

مکث...

ــ خیلی ممنون لطف کردید! خدانگهدار!

....

به کی زنگ زدین؟

به یه املاکی!

برا چی؟

برای یه مغازه!

که چی؟

مگه نمی خوای کار کنی؟

چرا...........................!

پ.ن:تصمیم های ناگهانی همیشه کار سازه!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن۱:داداشم باهام حرف زد! چقدر جالب بود! خوشم اومد ازش!

پ.ن۲:نظرت راجع به تناسخ چیه؟ من که خیلی باهاش حال می کنم!

پ.ن۳:بارون میاد...

+نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388ساعت15:33توسط هستی | |

                                         شرمنده ام خدا...
تصویر ایران می‌توانست تصویر پدر و مادر فرزند از دست داده‌ای باشد که به پای چوبه‌ دار می‌روند و پسرک لرزان و طناب به گردنی را از روی چارپایه پایین می‌آورند. چه نقشی می‌توانست ایفا کند این چارپایه و چه کرد...

بهنود شجاعی نوجوان تازه به سن قانونی رسیده، در بامداد روز جهانی مبارزه با اعدام، اعدام شد. بهنود یکی از هزاران نوجوانی بود که مدام در راه بازگشت از مدرسه یا در بازی فوتبال و یا صرفا برای زورآزمایی با هم گلاویزند. صحنه‌ای که هر شهروندی به کرات دیده. اما چه می‌شود کرد که کار، یک دفعه می‌شود. بهنود پسر دیگر را می‌کشد. سال‌ها در حبس به سر می‌برد تا مرز سن قانونی را رد کند و زمان برای اجرای حکم غیر انسانیِ اعدام، مناسب شود. برای بسیاری از نوجوانان رد کردن سن ۱۸ سال هزاران امید و آرزو همراه دارد. تصدیق رانندگی، ریش تراش، دوست دختر، موبایل و بازیچه‌های تازه از دنیای آدم بزرگ‌ها. چه دردناک است که برای بهنود و ده‌ها نوجوان دیگر در ایران، آن سوی این مرز حقیقتی جز چوبه‌ دار نیست.

حکومت ایران کماکان به مجازات اعدام پافشاری می‌کند و این بلا را به بدترین و تلخ‌ترین شکل ممکنه‌اش هم به سر خانواده‌ها می‌آورد. تصویر اعدام در کشور ما بسیار مهوّع است. اولیای دم باید چارپایه را از زیر پای محکوم بکشند.
یعنی پدر و مادر مقتول. یعنی شهروندان عادی چون ما که گرفتار بلا شده‌اند. این فرهنگ تلافی جویی کی دست از سر ما بر خواهد داشت را هیچکس نمی‌داند.

از لحظه‌ کشتن بهنود دایم به صحنه‌ ورود پدر و مادر احسان، مقتول پرونده، به زندان فکر می‌کنم. جلوی زندان اوین با بیش از ۲۰۰ نفر از فعالان حقوق بشر و مادران داغدیده‌ حوادث اخیر روبه‌رو می‌شوند. همه التماس‌شان می‌کنند. یکی گریه می‌کند یکی تمنا و دیگری از بهشت موعود و پاداش بخشش سخن می‌گوید. آن دو وارد زندان می‌شوند. خواهر و برادر بهنود عجز و لابه می‌کنند.
برادر کوچک‌شان را می‌خواهند. اولیای دم همه‌ی این‌ها را می‌شنوند و می‌بینند و وارد سالن اجرای حکم می‌شوند. بهنود آنجاست. به پای آن دو می‌افتد. به مادر احسان می‌گوید: من مادر ندارم. در حق من مادری کنید.

وای که از تصور آثار ترس ناشی از نزدیکی مرگِ این چنین ناحق در صورت بهنود قلب من ریش می‌شود. چطور اولیای دم این‌ها را دیدند و نشکستند؟ گفتند باید طناب را به گردنش بیاندازند تا آنها صحنه را ببینند. امید را تا لحظه‌ آخر در دل پر هراس بهنود زنده نگه داشتند و شاید درست زمانی که او، چشم بسته و حلقه به گردن منتظر شنیدن ندای عفو بود، به چارپایه هجوم بردند و با کشیدن آن از زیر پای بهنود، جان را از بدن او بیرون کشیدند. قاتل پسرشان را به خیال خود قصاص کردند. پسری که سال‌هاست از دنیا رفته است.

بپرسیم از خود این سوال را و هر روز بپرسیم که پدر و مادر احسان اکنون چه عایدشان شد؟ جواب‌ »دلِ خنک» است. جوابی خودخواهانه و بی‌رحمانه. بله! داغدارند و غم از دست دادن اولاد در نزاعی خیابانی بار کمی نیست، ولی اتفاقا همین بار، مسوولیتی سنگین را می‌آورد تا در چشمان بهنود کوچک احسانی را ببینند که اگر جان به در برده بود، هم سن و سال‌های بهنود می‌بود. بخشش در چنین شرایطی است که معنا می‌یابد. فعل گذشت در این بزنگاه شیرین است.

از جان جوانی که هنوز زندگی را نمی‌شناخت گذشتند. کشیدند چارپایه‌ سرنوشت را. قصاوت قلب یا داغ اولاد. هر نامی که برای انگیزه‌ این حرکت بگذاریم، لکه‌ ننگی که این چارپایه در روز جهانی مبارزه با اعدام بر دامن ایران انداخت، حالا حالاها پاک شدنی نیست. در شرایطی که چشم جهانیان به ایران دوخته شده، آن مادر و پدر داغدار باید می‌دانستند تصمیم‌شان چه تاثیرات و ابعادی خواهد داشت. تصویر ایران می‌توانست تصویر پدر و مادر فرزند از دست داده‌ای باشد که به پای چوبه‌ دار می‌روند و پسرک لرزان و طناب به گردنی را از روی چارپایه پایین می‌آورند. چه نقشی می‌توانست ایفا کند این چارپایه و چه کرد. در ایران اولیای دم از زیر پای محکوم چارپایه می‌کشند. این حقیقتِ قانونی تلخی است که می‌توانست رخ ندهد و این زخم عمیق را بر صورت ما نیاندازد. از رابطه‌ پدر و مادر و فرزند که بگذریم، در روز جهانی مبارزه با اعدام، دو شهروند ایرانی وظیفه‌ خود را نشناختند. به هر دلیل و برهانی.

پدر و مادر احسان. اولیای دم. اگر با آگاهی از تمامی این ابعاد چارپایه را کشیدید که دیگر جفا را در حق بهنود و ایران و ایرانی تمام کردید. اگر هم تنها دنبال قصاص و آسودگی خاطر خود بودید که «او مادر نداشت. در حقش مادری می‌کردید.»

پ.ن:خدا ما رو ببخشه که خودمون رو جای اون فرض می کنیم!

+نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388ساعت7:10توسط هستی | |

اينم به خاطر هومن:دي 

اممم...

نمی دونم دیدی ۲ قرون کف جیبت نمی پره اونوقت کسی که ازش طلب داری راست وا میسته جلوت و ولخرجی می کنه و تو هم تو بدبختی می لولی!

جالبه!

یادمه هر وقت که بدهکار بودم شب ها خوابم نمی برد:دی

اینا مثاله درد دل من چیز دیگه ایه...

درد من از بچگی بزرگ بودنه!

نگران خواهر بودنه!

از دست بابا حرص خوردنه!

دل سوختن واسه مامانه!

گریه کردن به خاطر حماقته...!

درد من درده...

فکر کنم فقط تا ۴،۵ سالگي بچگي كردم!بقيش مثل يه حمال بودم!يه حمال كه هميشه غصه هاي خودشو و حماقت خونوادشو دنبال خودش مي كشوند!

خيلي ها مي گن من بيخيالم اما خبر ندارن كه...

هيچ وقت از ظاهر آدما قضاوت نكنيد!

فقط مي دونم خيلي از خيلي ها باهوشترم!خيلي...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

استرس...

بابا منم بچه ام...رحم كنيد!

استرس...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خسته شدم...

حالم به هم خورده از اين بوي لجن...

انقده پا به پا نكن كه دوتايي تا خرخره فرو بريم توي لجن...

بپر پايين وگرنه اي هستي كوچيكه مجبور مي شم بهت بگم نه تو نه من!

...

هستي كجاس؟

تو باغچه...

چي ميچينه؟

آلوچه...

آلوچه ي باغ بالا...

جرات داري؟بسم الله...

+نوشته شده در جمعه 3 مهر1388ساعت1:49توسط هستی | |

سخته...

سخته جدایی...

خیلیم سخته...

بیشتر از اونی که الان تو ذهنت داره می گذره...خیلی بیشتر...

جدایی همیشه برام سخت بوده...همیشه...

دردناک بوده...

شاید یه زمانی به خودم بگم که فقط یه احساساتی احمق و ساده لوح بودی!

اما الان برام سخته...

واقعا سخته...

 

پ.ن:

چه زيبا مي آيي گریه...

بیا و بشور غبار از چشمانم...

غبار خوبي ها را...

غبار دلتنگي ها را...

خوب خوب نيست دگر...

خوب ها هم بد شده اند...

 

+نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388ساعت0:51توسط هستی | |

اينه آقا...اينه...

و بالاخره بعد از ماه ها ول گشتن و الافي و خوش گذرووني با كلمه ي مجاز براي آزمون عملي كچم در كچم (بر گرفته از ديالوگ هاي ماداگاسكار ۲) شديم!

جاي بسي تعجب هم براي خودمان گذاشت!

البت ناگفته نماند كه ۲ هفته ي مانده به كنكور را خر زني كرده و بدين ترتيب بود كه نتيجه ي دلخواهه حاصل گشته و موجبات شادي مارا فراهم كرده،وگر جز اين بود ما هم به جمع مردودين محترم واصل گشته و به انجمن فسردگان دل شكسته پيوست مي خورديمو از همه سمت مطرود مي گشتيم...

اما دست روزگار و زحمات ۲ هفته مانده به كنكور نتايج دلخواهه را براي ما رقم زده و همچنان موجبات شاديمان را فراهم كرده،ما را به جمع مجاز شدگان پيوست داده و باني عضويتمان در انجمن سر خوشان مقيم مركز شده،بدين صورت كه همه به سمتمان در حركتند...

باشد تا باز هم همتي كنيم و آستيني بالا بزنيم تا در آزمون عملي هم موفقيت همراهيمان كند.

پ.ن۱:آخيش راحت شديم از استرس!(چقدرم من استرس داشتم)

پ.ن۲:خطاب به صاحبان وبلاگ انجمن سرخوشان مقيم مركز(ژيلا،بهار،الهه و یاسی)هيچگونه حق كپي رايتي به شما تعلق نمي گيرد پس درخواست نفرماييد!

پ.ن۳:من از اين جمله هاي سجع مانند خيلي خوشم مياد كلي باهاشون مي حالم

پ.ن۴:دوستم تهران شريعتي قبول شدالبته آزمون اونا ۲ مرحله اي نيست خوشا به حالش!

پ.ن۵:شما نمي دونيد كارنامه ي عملكرد آزمون ما كي مياد؟

 

+نوشته شده در پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت2:31توسط هستی | |

so beautifull...

پارت وان:

موهاتو بكن تو... مگه از خدا نمي ترسي؟(ببخشيد! اما كدوم خدا؟)

آرايش نكن!(ببخشيد! پس چيكار كنم؟)

ابروتو بر ندار!(ببخشيد! ولي نگوووو!)

اين لباسا چيه پوشيدي؟؟؟خجالت داره...مگه تو از خدا نمي ترسي؟(ببخشيد!مگه اين خداي شمام به لباس من كار داره؟ چرا بترسم؟مگه هيولاست؟!!؟!)

كجا داري ميري...؟ لازم نكرده بگير بشين...(ببخشيد! چرا اونوقت؟)

يه چي بيار بخوريم بابا!

لباسمو اوتو كن بينيم!

ظرف هارو بشور!

برو كيفمو از تو ماشين بيار!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پارت تو:

من اگه نتونسیم بچه هامو مسلمون بار بیارم حداقل تونستم آدم بزرگشون کنم!

جدی؟

اره!

ولی به نظر من اگه ذات خوب باشه ایمان خودش میاد...

(یه کلمه از بوق)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پارت تری:

با اینکه دل خوشی ازش ندارم اما هیچ وقت نخواستم چیزایی که باورشون ندارمو بهش بگم...

به نظرم خورد میشه...

احساس شکست اونم بعد از اینکه خیالت راحت شده و فکر می کنی همه چیز در حد قابل قبولی پیش رفته. خیلی بده...من اگه جاش باشم دق می کنم...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

لست پارت:

برو بابا جمش کن حالا نیست خودت خیلی کارایی رو می کنی که باید بکنی؟

از این دینتون فقط موهاتو بکن تو رو یاد گرفتی؟

یا چهار تا چهار تا زن گرفتنو؟

برو جیگر من نمی خواد خودتو گول بزنی!

یه بار یکی گولت زده... لازم نیست دوباره خودتم خودتو گول بزنی...

 

پي نوشت:ببينم تو نمي خواي....؟چرا باو...

پي نوشت۲:راستي دو پست قبل تر از اين پست پي نوشت نداره!

پي نوشت۳:راستي عكس اين پست هيچ ربطي بهش نداره همين جوري قشنگه فقط

پي نوشت۴:راستي اين پي نوشت خودمون از همه ي مدل هاش قشنگتره ها...

پی نوشت۵:راستی...چقدر راستی شد...!

+نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت23:27توسط هستی | |

خسته ام...

گاهي اوقات لازمه بچه باشيم...

گاهي اوقات لازمه به ياد بياريم که هنوز بچه ي مامانمون هستيم...

گاهي اوقات لازمه تنها باشيم...

گاهي اوقات لازمه دلتنگ باشيم...

گاهي اوقات لازمه به فکر خودمون باشيم...

گاهي اوقات لازمه آزاد باشيم...

گاهي اوقات لازمه چشم و رو نداشته باشيم...

گاهي اوقات لازمه تعجب کنيم...

گاهي اوقات لازمه عصباني شويم...

گاهي اوقات لازمه دعوا کنيم...

گاهي اوقات لازمه گريه کنيم...

با شايدم زار بزنيم...آره اين بهتره...گاهي اوقات لازمه زار بزنيم...

گاهي اوقات لازمه بخنديم...قهقهه بزنيم...(!)

گاهي اوقات لازمه پشيمان شويم...

گاهي اوقات لازمه بنويسيم...

گاهي اوقات لازمه بکشيم...

گاهي اوقات لازمه مهربان باشيم...

گاهي اوقات لازمه عشق بورزيم...

گاهي اوقات لازمه آدم باشيم...

گاهي اوقات لازمه افسرده شويم...

گاهي اوقات لازمه خودزني کنيم...

گاهي اوقات لازمه جيغ بزنيم...

گاهي اوقات لازمه ديوانه شويم...

گاهي اوقات لازمه خدا رو ببينيم...

گاهي اوقات لارمه برويم...شايد هم بياييم...

گاهي اوقات لازمه مست شويم...

گاهي اوقات لازمه نعشه شويم...

و من حالا فکر مي کنم که بايد گاهي اوقات بميرم!

لازم نوشت:گاهي اوقات لازمه کمي متنوع باشيد و براي پي نوشت معادل بسازيد...

لازم نوشت ۲:هيچ فکر نمي کردم که انقدر دوري سخت باشه...

لازم نوشت ۳:جاست فرند خيلي دلخون کننده است...

لازم نوشت ۴:I have to die!

+نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388ساعت14:46توسط هستی | |

وضعيت فعلي...

به من گفت ازم خوشش میاد...

گفت بچه ای...من بچه ام؟

گفتم ما با هم دوستیم؟

گفت جاست فرند...

کاش می فهمید که من فقط می خوام کنارش باشم مهم نیست که آخرش چی میشه البته مهمه ها اما باید از یه جایی شروع بشه تا آخرشم خوب بشه...

به حال من افسوس نخورید و در دلتون بهم فحش ندید...

این اولین عشق واقعی هست که دارم تجربه می کنم...

حالم خیلی بده...خیلی...

شده به یکی که در موقعیت شماست یه طوری نگاه کنی که انگار داری بهش می گی هی رفیق می تونم بپرسم از چی شادی؟ چیه این وضعیت تو رو سر پا نگه داشته؟

دلم می خواد گریه کنم...

تو یه آغوش گریه کنم نمیشه تو آغوش مادر گریه کرد...چون دلیلی ندارم که بتونم بهش بگم...

دوست؟

کدوم دوست؟

تو آغوش اونام نمیشه گریه کرد...

من برم بمیرم...

و قبل از مردن یه گریه ی مشت با پسوند سردرد بزنم.

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 25 مرداد1388ساعت22:15توسط هستی | |

اين دختره شبيه منه؟:-?

عاشق شدم؟

نمي دونم... عاشق شدي؟

ايهيم... فكر كنم شدم...شايد...

اونم دوستت داره؟

شايد... يعني خدا كنه داشته باشه...

اگه نداشت چي؟

خيلي بد ميشه...

تا كجا پيش ميري؟

تا جايي كه بشه...شايد...

ته نوشت:تا حالا شده از محبت يكي نسبت به خودت دلگير بشي؟بغض گلوتو بگيره؟

ته ته نوشت:کسی از این دست بند های BELIEVE جایی ندیده؟

ته ته ته نوشت:چرا منو نگاه نمي كنه؟ تو مي دوني؟

ته ته ته ته نوشت:چقدر خوب بود...چقدر خوش گذشت...

ته ته ته ته ته نوشت:كولرمون سوختهههههههه

 

+نوشته شده در چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت1:57توسط هستی | |

 

زن اسطوره ی یک زندگی ...

وقتی معلم ریاضیمون اینو می گفت همیشه می خندیدم مخصوصا وقتی دستاشو با این جمله حرکت می داد...

اما حالا درک می کنم که واقعا زن اسطوره ی یک زندگیه...

این حرفو به خودم می گم و این بار تنها چیزی که حس می کنم بغض هست نه خنده...

...

از کودکی کمک مادرش بود...

شوهر کرد...

بچه دار شد...

شوهرش رفت جنگ...

دو تا بچه رو بزرگ کرد...

شوهرش با یادگاری از جنگ برگشت...

عین پروانه دورش گشت...

بازم بچه دار شد...

شوهرش خوب شد...

بچه هاش بزرگ شدن...

زندگی کرد...

شوهرش بازنشسته شد...

رفت سر کار...

دختر بزرگش ازدواج کرد و اون نفهمید...

دخترش رفت سفر ۲ ماه...

یه شب همکارش زنگ زد و قضیه ی ازدواج رو گفت و اینکه بچه شون به دنیا اومده...

از درون شکست...

پرپر شد...

اون شب دخترش زنگ زد و باهاش حرف زد...

نمی دونین گریه های یه زن دل شکسته چقدر می تونه آدمو عذاب بده...

گفت اشکال نداره...

زندگیه تو هست...

از ما که گذشت گر چه زندگی نبود و مردگی بود...

...

بازم کار کرد...

پسرش ازدواج کرد...

۲ ماه بعد جدایی...

۱ سال بعد طلاق...

و زن باز هم یه شکست دیگه خورد...

اما هنوزم داره کار می کنه...

هنوزم زندگی می کنه...

شنیدم یکی از دختراش داره ازدواج می کنه...

گر چه این دفعه هم کلی حرص خورده...

اما به نظر میاد این دفعه کسی زیاد نمی خواد اذیتش کنه...

یه نفس راحت...

می گن دختر کوچیکش هم خیلی اذیتش می کنه خدا کنه ببخشتش...

...

اگه بهشت و جهنمی باشه اگر حتی تو جهنمش یه مادر پیدا شد من می گم اون خدا خدا نیست...

زن توان خیلی چیزارو داره اما مرد تا خسته میشه به راحتی شونه خالی می کنه...

همه ی این چیزا رو گفتم تا بگم هیچوقت هیچوقت یک زن رو کوچک و خار نشمرید...

اونه که به زندگیه همه ی ما آرامش میده...

به شوهرش...به فرزندش...به مادرش...به پدرش...به خواهرش...به برادرش...

هیچوقت دست کم نگیریدش...

به ظاهر نحیفش نگاه نکنید...

به باطن سفت و سختش ایمان بیارید...

 

ته نوشت:کسی از این دست بند های BELIEVE جایی ندیده؟

ته ته نوشت:امتحانی که دیروز دادم کنکور بود؟

ته ته ته نوشت:دارم می رم شیراااااااااااااااااز!

ته ته ته ته نوشت:دیگه واقعا مدرسه تموم شد...

+نوشته شده در یکشنبه 4 مرداد1388ساعت0:27توسط هستی | |